دلنوشته های دخترمردادی
امروز مگه جماعت بیکارگذاشتن ما بخوابیم
نظرات شما عزیزان:
سلام دوستای گلم خوبید؟
قرار بود برم جزوه های کلاس ریاضی رو از محدثه دوستم بگیرم خیلی خسته بودم و به یک دوست دیگه ام مریم گفتم این کاررو انجام بده از ساعت 6صبح پشت سرهم تل و اس که کجابرم ؟چیکارکنم ؟زنگ بزن به محدثه نذاشت ما راحت بخوابیم
خلاصه ساعت 9بیدارشدم وآهنگ گوش دادم
ونت گردی بعدش نماز خوندم وناهارخوردم
و بامرضیه جون حرف زدم
بعدش اس بازی عصری هم که رفتم پایین فیلم دیدم
وخوابم گرفت کولر هم روشن بود از سرمامنجمدشدم
بعدش بلندشدم اومدم تواتاق و مامانم هم با همسایمون رفته بودند بازار ومن هم تا 9خوابیدم
9بیدارشدم دیدم مامانم اومده نماز خوندم
و اومدم نت بعدش
هم که شام
و دوباره نت گردی و بعدش هم اومدم تا یک دست به اتاقم بکشم
اصلااین اتاق من نمیدونم چی داره هرکس میاد اول وارداتاق من میشه
بنابراین تصمیم گرفتم پاشم و تنبلی رو بذارم کنار مثل یک دخمل خوب اتاقمومرتب کنم اول از روی میز کامپیوترم شروع کردم اینقدر روش چیزی ریخته بودند که حد نداشت میزرومرتب کردم
و رفتم سراغ کمد لباس ها اول کشوی شال و روسری رو ریختم بیرون و همش رو تمیز کردم بعدش داخل کیفامومرتب کردم خلاصه کمد رو هم برق انداختم و رفتم تو ف ی س ونت والان هم دوباره دارم روزنوشت رومینویسم وبعدش هم لالا دوستتون دارم
بای
Design by: pinktools.ir |